اونی که می خواستم دلمو شکستو به پای یک عشق جدید نشستو چشم روی آرزوم همیشه بستو پشت مه پنجرمون رها شد اونی که می خواستم مثل اشک چکیدو تو طول راه باز یه کسیو دیدو به آرزوهاش انگار دیگه رسیدو به خاطره هیچی ازم جدا شد اونی که می خواستم دل ازم بریدو بین گلا یک گله تازه چیدو به اونی که دلش می خواست رسیدو با غمو غصه منو اشنا کرد اونی که می خواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشتو بهونه کرد بازیه سرنوشتو تو شهر رویاها منو رها کرد اونی که می خواستم منو برد از یادو رفت پیش اون کس که دلش می خوادو زد زیره عشقش که یادش نیادو مثل همه ادما بی وفا شد |
شانه به شانه صف میکشند. دستهای نیاز که به سمت آسمان بلند میشود. احساس میکنی پاهایت از زمین خاکی جدا شده و در فضای دیگری سیر میکنی. فضای خلوص، تسلیم و تقوا. این حس، پاداش یکماه روزه داری خالصانه متقین است که نصیب مومنین حقیقی میشود.
شیرینی که به دهان میبری و کامت در روز عید شیرین میشود نشانه این است که در مابقی ایام سال نیز باید به شیرینیها، خوبیها و خلوص رمضان وفادار بمانی. اجازه ندهی که تلخی گناهان ریز و درشت، دامن زندگی و ثانیههایت را بگیرد. خوب بودن فقط مختص یکماه نیست. خوب بودن را در سراسر زندگی به همراه داشته باش. ![]()
![]()
![]()
خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یک ماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)![]()
![]()
![]()
خدایا
اتش مقدس « شک » را
آن چنان در من بیفروز
تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،
لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،
شسته از هر غبار طلوع کند.
.
خدایا ،
به هرکه دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است .
و به هر که دوست تر می داری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر !
.
خدایا ،
به من زیستنی عطا کن ،
که در لحظه مرگ ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،
حسرت نخورم .
و مردنی عطا کن ،
که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،
اما آن چنان که تو دوست داری .
« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،
« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !
دکتر علی شریعتی
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !
بالهايش خيس
از كجا آمده اي؟
هم چنان رقص کنان سر در گم
پي چيزي مي گشت و نمي ديد مرا
من كه در حسرت يك جمله ز عشق، سالهامنتظر خط توام
پس چراحرف نداری؟
قاصدک حرف بزن تو كه پيشش بودي هيچ نمي گفت فلان بن فلان؟
قاصدک حرف بزن تا ببينم كه كجاست شهر رويايي چشمان به زير
من هنوزم كه هنوز پاي حرفم هستم
چه بيايد كه دو چشم به فداي قدمش
چه نيايد كه مرا كور خواهد كرد انتظار ديدن
قاصدك باز اگر برگشتي و اگر پرسيدت ، زفلاني چه خبر ؟!
تو خودت حال مرا مي داني
بوسه بر دستش زن و پرس
قاصدک پر زد و رفت
بال هایش خیس
جمله هايم نصفه
وتو مايوس شدي
که فلاني
باز نفهميد كه در وادي عشق
حرف زدن ممنوع است!![]()
به راستی چه وسعتی دارد این دوست داشتن !
اگر به خواسته ی قلبم هر گاه که لبریز این احساس می شدم
فریاد می زدم که چقدر بودنت را می خواهم
شاید گوش جهان کر می شد !
شاید مهر دیوانگی می زدنم و راهی ام می کردند به دیار مجنونین !
ترسیدم راهی ام کنند
و بعد از آن چطور در فراق تو تاب می آوردم !
وگرنه مرا چه بیم آن بود که فریاد زنم :
"دوستت دارم"![]()
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود. متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد: "شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
